پرنده در قفس بود اما صدای پیانو رها در فضا می‌پیچید. پیانو را با تمام احساسم نواختم و به پرنده نگاه کردم. منتظر عکس‌العملش بودم. کاکل‌هایش بالا رفت و این علامت ترس یا تعجب بود. کف قفس راه می‌رفت. ادامه می‌دادم و همراه زدن می‌خواندم. صدای ضعیفی از پرنده شنیدم. کاکلش آرام سر جایش برگشت و بعد شروع کرد به آواز خواندن. آواز خواند و خواند. آوازم خواندم و خواندم. شدیم یک گروه کر دو نفره. بعد کنار قفس نشست و خندید. هاهاهاها درست مثل خنده‌ی یک انسان. کیف کرده بودم. از فهمیدنش و از احساسی که آن را می‌شنید. چیزی که در کنج دلم آرزو کردم شنیدن احساس به همین قدرت و توان توسط انسان‌ها بود. کاش صدای احساس همدیگر را می‌شنیدیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *